
همکاران من در اتاقمون ۲نفر خانم مسن و یک آقا هستن که این آقا به بخش دیگه منتقل میشن و توی یه هفته اول خیلی کمک من بود که کارا رو یادم بده. حالا یک ماهی هست که رفته و قراره یه آقای دیگه بجاش بیاد و من یکروزداشتم فکر میکردم دلم براش تنگ شد وداشتم پیش همکار خانومم میگفتم کاش نمیرفت اونم میگفت آره ولی نمیشد دیگه باید میرفت یه قسمت دیگه و این حرفا که یهو تو قاب در اتاق دیدیمش وسلام علیک و این حرفا بعد میگم نگاه کن همین الان داشتیم حرفشو میزدیم که خودش پیداش شد! کاش حرف یکی دیگه رو میزدیم! انگار اون روز غول چراغ جادو دستم بود و یاد هرکی میکردم سروکله اش پیدا میشد!
دیروز توی اداره آقایی بود که مرتب از این اتاق به اون اتاق میشد و توی هر گذرش یه نگاهی هم به اتاق ما و من که دقیقا روبروی در هستم میکرد. نمیدونم چه عادتیه که حتی اگه سرمم پایین باشه و مشغول کار باشم هر کی رد میشه متوجه اش میشم واین شد که چند بار چش تو چش شدیم و من که دیدم داره ضایع میشه دیگه وهربار این فرد مذکور هست که رد میشه دیگه توجهی نکردم و امروز صبح سوار بر سرویس پشت چراغ قرمز باز اون فرد رو دیدم و هر دو متعجب داشتیم همونگاه میکردیم که چراغ سبز شد و سرویس حرکت کرد. دیدین میگن کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه؟!!!شده حکایت من!
خلاصه که مدتی از نوشتن دور بودیم و یادمون رفته چطور مینوشتیم و بنویسیم خاطرات رو. دلم تنگ شده بود واسه وبلاگم همیشه می اومدم نوشته های دوستان رو میخوندم . امروز حجم کار کم بود معمولا آخرای هفته اینجوریه و من بیکار بودم و داشتم تو نت میگشتم که یهو به سرم زد بیام خاطراتمو بخونم و این شد که تصمیم کبری گرفتم بیام و دوباره شروع به نوشتن کنم.
خاطرات و سرگذشتهای محل کارم اتفاقات دوروبرم وآدمها با زندگی هاشون همه جالبن. سعی میکنم بیام واستون تعریف کنم.
فعلا برم که فردا ۶صبح بایدبیدار بشم.
یاحق
خلاصه هی داشتم به زنه میگفتم چکار کنه که مامانه بعدی هم..... بعلههه . کلا من اونجا توو چش بودم اصلا آزمون ارشد از قیافم میبارید همینجوری. که اینا می اومدن پیش من براشون فیش پرکنم... رسما احساس این آدمایی(تایپیست) بهم دست داد که در ورودی دادگستری با ماشین تایپه؟چیه؟ از همونا مدل قدیمیشون نشستن و میان درخواست ها و شکایت های مردم رو براشون تایپ میکنن بهشون میدن!..
بعدشم که کارم تموم همون نزدیکا رفتم کافی نت و خیلی سریع کارتمو پرینت کرد و بهم داد. و همش ساعت ۸:۳۰رفتم و۹خونه بودم دیگه تا رسیدم از شدت خواب مردم.
آزمون پنج شنبه بعد از ظهر هست و من هیچی نخونده خیلی ریلکس میرم سر جلسه خیلی احساس میکنم حداقل پیام نورشو قبول میشم نمیدونم چرا؟
میبینین اعتماد به نفسو؟ یعنی من میمیرم واسه این اخلاقم
تا بعد
ما سینه ی خود نمیخراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم(دکتر شریعتی)
دیروز یکی از دوستان دوران دبستان و راهنماییم که با هم در ارتباط هستیم اوومد خونمون ناهار هم خوردیم تا عصر داشتیم حرف میزدیم اونا هم اثاث کشی کردن اصفهان و یه دوست پایه و باحال بالاخره کنار خودم دارم.
اتفاقا اونم مثل من شده بود که کسی رو نداشتو حوصله اش سر رفته بود. خلاصه که دیگه اینجا جا افتادیم و دلتنگیهای قبلی کم شده و اوضاع بهتر شده .
واسه کار رفته بودم سازمان بهم 2تا کار دفتری توو شرکت معرفی کردن که وقتی زنگ زدن گفتن نیرو پیدا کردن. حالا قراره با لیست بهشون بدن سفارش کردم چه تیپ کارهایی میپسندم دیگه خودشون زحمتشو میکشن.
کارکنان اونجا خیلی از ما(منو مامانم و خالم) خوششون اومده بود.
خانومه کارمند اونجا زد به تخته که ماشالا چقد خوشگله متولد چه سالی هستین؟
ماهم فکر کردیم سال تولدو واسه کار میپرسه گفتیم64. بعد روشو میکنه به خالم میگه یه مهندس برق اگه بیاد خواستگاریش قبول میکنه؟ خالمم گفت نه خودش خیلی خواستگار داره قبولشون نمیکنه.
توو راه هم که میخواستیم برگردیم یه ریز دختری دارم شاه نداره میخوندن!
دیشب بعد اینکه یکم واسه خودم دل سوزوندمو واسه دلتنگی هام گریه کردم (دقیقا مثل گیلاسی! متولد اسفندی هستو کارش)و بعد نشستم فکر کردن که آخه باسه چی گریه کنم؟ و اینجوری خودمو گول زدم که چشم باید شستشو داشته باشه با اشک و خدای نکرده خشک نشه! و در عین حال یهو جدی شدم و تصمیم به خواب گرفتم این خواب جالبو دیدم که صدای خنده های خودمم میشنیدم. رسما در خواب متعجب بودم ولی شخصا میدونستم خوابه که دارم میبینم و جسما در خواب میخندیدم!
وسطهای خواب که داشت تموم میشد در همون حالت یهو تصمیم به بیدار شدن و نوشتن این خواب کردم ولی حسش نبود راستشو بخواین چشام انگار با چسب دو قلو بهم چسبیده بود و باز نمیشد اصلا.
یعنی هر چی زور میزدم بیدار نمیشدم. جسمم بیچاره بد جوری خسته اس و میخواد بخوابه طفلی!
خواب دیدم خوآ..من...ه ...ای داره با میم. الف.نون! گیم بازی میکنه شوما تصور کن اینها رو روی زمین نشستن و لپ تاپ! جلوشون با یه عینک سه بعدی بنفش در چشم که دارن با لپ تاپ ور میرن...
منم خیلی متعجب از بالای سر *خ* دارم نیگاه میکنم اتومبیل رانی رو! جمعیت زیادی در استادیم هستند و دارن جیغ میزنن. داشتم فکر میکردم که چرا اجازه دادن بیام اینجا و از نزدیک شاهد بازی باشم که یهو یادم اوومد خبرنگارم!
از اونور استادیوم فریادهای خ.ا.ت.می(۲) می اومد منم بطرف درب رفته و با ه. ا. ش. م. ی روبرو شدم که بدو بدو داره خودشو میرسونه به جایگاه! گویا خا*تمی در راه گیر کرده بود! ه.ا. ش.می میره یه جایی که انگار پایین منبره میشینه یه جای دنج. اون منو میشناخت مثلا خانواده بودیم!!! منم از کنارش رد میشم و سلام نمیکنم اونم کفری شده و من مثلا ندیدمش میگم:اع٬ سلام خوبید؟! اونم سلام میکنه و حال تک تک افرادو به همراه برادر نداشته ام میپرسه!
بعد گله میکنم که ما چرا کار نداریم ما لیسانس مملکتیم و بیکار وکلی درد دل میکنم و اونم آدرس سازمانو اینا رو میگیره و قول میده که پیگیرش باشه! ما هم خوشحال.
در همین حال بازی گیم تموم میشه خوآ*منه*ای با امتیاز ۱۹بر اًح*مد*ین*ژا*د که امتیازش ۱۷بود پیروز میشه.!!! ملت همچنان فریاد خا*ت*می(۲) سر میدهند. و من نمیدونم این شعارها چه ربطی به بازی گیم این دو نفر داشته!
بعد ها*ش*می بهم میگه که برم آب بیارم واسش! منم یه مشت گُل رز قرمز رو میریزم توی کاسه چینی انگشتی و توش آب میریزم ومیبرم واسش که میبینم خوابیده و یه چادر گل گلی نماز هم روش انداخته!
در همین حال که میخواستم برم بیدار میشه و میگه برام آب بیار منم اصلا نمیگم که آب اووردم و کنار سرته بلکه میرم یه شربت نعنا درست میکنم و بهش میدم!
در همین حال داشتم به ظرف نگاه میکردم و فکر میکردم که من چی بهش دادم که خورد . انواع شربت میاد توی ذهنم حتی م*شر*وو**ب هم به ذهنم میادو در آخر به این نتیجه میرسم که آره م**شرو***ب بوده! اینجا بود که صدای خنده خود را در خواب شنیدم و سعی در بیدار شدن کردم.
بعد تلاش فراووان جهت بیدار شدن و نرسیدن به نتیجه مطلوب اقدام به دیدن ادامه خواب کردم و اولش یکم فکر کردم که کجای خوابم بودم وقتی بهش رسیدم گفتم برم بیرون از محوطه و خبری از خا*ت*می هم بگیرم!
راه خروجی استادیوم خیلی وحشتناک و پر از آدم بود با یه عالمه پله و دربهای ورودی زیاد در بین جمعیت خاله ی خود را دیدم که همه دورش را گرفته ان! هر چه میگردم خبری از خا**ت*م*می نبود. نمیدونستم چرا دور خاله ام جمع شده اند و عکس میاندازند. گویا شخصیت سیاسی بزرگی بود و ما خبر نداشتیم. و در عین حال مردم داد میزدن خا*ت*می(۲)
ومن داشتم فکر میکردم که آیا من اشتباه میشنوم؟ توو همین گیرو دار تکانهای مادر مرا از خواب بیدار کرد و داشت میگفت که دارم میرم بیرون و ناهار چی درست میکنی؟!!
منم در خواب و بیداری گفتم که مرغ و باز خوابیدم. اینبار جز صفحه سفید در خواب چیزی ندیدم و خسته شدم و تصمیم به آشپزی گرفتم اونم خورشت بامیه!!!
نمیدونم چرا گفتم مرغ! ولی غذای خوشمزه ای شد جایتان خالی!
یاحق
یه شرکت بازرگانی هم زنگیدم دستیار مدیر فروش میخوان. منشی و این جور کارا نیست. مهارت خاصی هم نمیخواد یعنی گفتن خودتون بیاین کارتون دستتون میاد. گویا مدیر فروشه سرش شلوغه نمیرسه کارهاشو انجام بده.البته کارهای اداریشو نه کارای دیگه. اون حقوقش بد نیست تازه بیشترم میشه منتهی به بابا که گفتم میگه شاید از این شرکتای هرمی باشه و خلاصه اول باید بریم تحقیق![]()
اینو که گفت یهو یاد این پست گیلاسی افتادم.
آخه من چجوری شرکت معتبرو از هرمی بودنش تشخیص بدم؟!![]()
خوشحال میشم نظراتتونو بشنوم